تبليغاتX
د خـــتـر گـا و چـر و ن

د خـــتـر گـا و چـر و ن

كـاش درصـحـراي قـلـب تـو تـنـهـا بـاشـم

سلام به تمامی دوستان گلم

سرنوشتم رو همه طوری رقم میزدم جزء ....

به زودی با شرح مطالبو خاطرات جدید در خدمتتون هستم ، نگرانم نباشیدهنوز زنده ام اما خسته

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/30ساعت8:15 بعد از ظهرتوسط دخترگاوچرون | |

سلام به تمامي دوستاني كه هميشه با من همراه هستن ، ديگه بعد از اين يه مدتي كه از آشتي ميگذره و ما حسابي تو دوران طلايي آشتي بسرميبريم  بالاخره بنده حقير فرصتي پيدا نمودم تا خدمت رسيده چگونگي آشتي كردن را شرح داده ، ولي خودمونيم اونقدر رفتيم اون دانشگاه دولتيه (كه درقسمتهاي قبلي جريانش رو گفته بودم براتون) تا بالاخره مجبوربه آشتي شديم  .

خب من در پستهاي قبلي تا تاريخ پنج شنبه 11 / 07 / 1387 شر ح ماجراها رو نوشتم :

روز دوشنبه هفته بعدش كه تاريخ 15 / مهر مي باشد ما به سوي شهرستان حركت كرديم تا بريم عروسي بروبچ فاميل (ايشاءالله روزي نويسنده و خوانندگان مجرد اين وبلاگ  ) ، جاتون خالي ، خيلي خوش گذشت و حسابي مجلس زنها رو تركونديم با دخترخاله ها و دختردايي ها    .  البته به خاطر كار من و اون دو واحدي كه مونده بود تكليفش معلوم بشه مجبور شديم دوشنبه حركت كنيم كه چهارشنبه حنابندون و پنج شنبه عروسي باشه و شنبه برگرديم ، كه همون هم شد .

ثانيه به ثانيه تا ...

جمعه شب كه با دخترخالم خلوت كرده بوديم بهش گفتم : به نظرت سه شنبه برم دانشگاه پرديس (همون دانشگاه دولتيه كه نزديك خونه اونهاست و بخواد بره سركاربايد حتما از اونجا رد بشه) برم ؟ گفت : آره چرا نري ؟ برو ! من هم بدون اينكه كسي بهم بگه برو ميرفتم چه برسه به الان كه يه حامي پيدا كرده بودم  .

سه شنبه چي شد ؟

روز بيست و سه مهرماه رفتم دانشگاه واسه اون دو واحدي كه استادم بهم قول داده بود در صورت تحويل يه پروژه توپ نمره ده را به بنده تقديم مينمايند ، ساعت 3:45 بود كه استادم اومد اما از طرز برخوردش فهميدم كه نه من امروز با دست پر ازاين دانشگاه نميرم بيرون ، سرحرف كه اومديم فهميدم كه بله اين همه برو بيا آخرش به خاطره يه اعتماد كوچيك به دوستام ، اون نامردها زيرآبم رو زدن و استادم گفت : من بهت 75/9 بيشتر نميدم چون خانم فلاني اينو گفته اونو گفته ، نمرت همون ميمونه برو دو واحدت رو بگير ان شاءالله اين پرو‍ژتون خوب باشه. انگار كه آب سرد ريختن رو من  ، حالم گرفته بود خيلي خيلي ، نمي خواستم برم دانشگاه پرديس ، ‌ريخته بودم بهم ، باز انگار يكي دستم رو ميكشيد اونجا ، براي يه لحظه از تمام دنيا متنفر شدم ، با قدمهايي نااستوار اومدم سر جاده ، آب معدني خريدم تا اعصابم راحت تر بشه ، يه دربست گرفتم و حدوداي ساعت 4:15 اونجا بودم (ديگه ميدونيد كه اون 4:45 مياد مگه نه ؟ ) ، دم در دانشگاه ايستادم ، اون روز خيلي شلوغ پلوغ بود ، مثل روزهاي ديگه نبود  ، ساعت 4:35 يه مشت دختراومدن با تيپهاي عجيب و غريب )خدا شانس بده اگه بچه هاي دانشگاه ما بودن .... پاره بود ) ، پرسيدن : ببخشيد خانم شما هم كلاس معارف داريد  ؟ )آخه من هميشه محجبه هستم واين بارزترين نشونه شخصيتي من بيد  (، من هم گفتم : نه ولي يه عده پسررفتن داخل كه فك كنم اونها هم معارف داشتن  (اينو براي اين گفتن كه آره بابا من علاف نيستم كه اومدم اينجا درس و مشق دارم  (افعال معكوس)) ، چند دقيقه بعدش يه حاج آخوندي از دور نمايان شد ،‌ يه نگاهي سرتاپايي به بنده انداخت (به همون منظوري كه دخترا نگاه كردن  ) ، من ديدم سردرگمه ، گفتم : حاج آقا شما كلاس معارف داريد  ؟ گفت : بله شما هم كلاس داريد ؟ گفتم : نه والله (خواستم بگم من دانشگاه خودم پاس كردم) اما شاگرداتون سركلاسن ! گفت : كجاين ؟ گفتم : بريد داخل آموزش (اصلا نميدونم جايي به نام آموزش داره يا نه اين پريس  ) ، رفت داخل دانشگاه ، من مي خواستم لفتش بدم تا اون بيا د ومن رو ببينه كه اينجا علاف نيستم دانشگاه ميرم ، بعد ديدم يه اتوبوس قرمز از اون دست خيابون رد شد و واسه من بوق زد و نگام كرد ، فك كردم خودشه همش مي گفتم : كاش يه دستي بلند ميكردم ولي يه چيزي تو دلم ميگفت : صبر كن  ، ساعت 4:45 نزديك شد ، همين حين سه تا پسر از پرديس زدن بيرون و رفتن اون دست خيابون ، من خوشحال ! تودلم ميگفتم :  توروخداماشين نگيرين تااون بيات !

عبوري اين بارپرهيجان !

وقتي ماشينش داشت نزديك ميشد صداي قلبم رو ميشنيدم ، پسرها هنوز اون دست بودند ، من داشتم نگاه سمت راست ميكردم اون ازسمت چپ ميومد ، نزديكتر كه شد نگاهش كردم و چشمتون روزبد نبينه چنان بوق اتوبوسي زد كه سه تا پسرها تا چند دقيقه بعد از رفتن اون داشتن به من نيگا ميكردن كه بابا اين دختره با شوفرها ميپره  ! بعد ازاينكه بوق زد برگشت نگاه من كرد و لبخند زد من هم همزمان خندم گرفته بود ديگه رد شد و من باز از پشت سرماشينش رو نگاه كردم و اون هم دوباره بوق زد ، به خدا صداي قلبم رو ميشنيدم و تا 24 ساعت بعدش خركيف  .

خوب بعدش چي شد ؟ زود بگو بابا ! مـُـردم از كنجكاوي !

بعد از اون روز كه خبري از زنگ نشد  ! روز پنج شنبه عصري ساعت شش قرار بود برم مركز شهر و كارهام رو انجام بدم ، با مامانم نشسته بوديم و صحبت مي كرديم ، تازه از خواب بيدار شده بودم و حالم توپه توپ بود (چيزي مصرف نكرده بودم ها باور كنيد از دوريش معتاد نشده بودم ) ساعت 4:50 بود كه استخاره گرفتم بهش اس ام اس بدم يا نه ؟ بسيار خوب در اومد ، فالنامه امام صادق هم كه ديگه در فتح و گشايش افتاد ، بدون تريد اس ام اس فرستادم :

هنوزت گر سر صلحست باز آي  ، كز آن محبوبتر باشي كه بودي

اما گوشيم پيام ( پيام تحويل داده شد يا Delivered رو نزد ) ، ترسيدم حالا اين اس ام اسه نذاره وقتي رسيد خونه برسه دستش كسي گوشيش رو برداره دوباره اعصاب خوردي ، به خاطر همين يه اس ام اس فرستادم واسه گوشي مامانم كه بغل دستم بود ، ديدم پيام اون هم ساعت 16:51 رسيد دستش  ، قلبم داشت ميتركيد .

مژده اي دل كه يار ميدهد خبر...

ساعت 17:18 بود كه گوشيم زنگ خورد  ، خونمون ساكت بود ، بابام هم خواب ، مامانم جفتم ، سريع به مامانم گفتم : در اتاق رو ببند و گوشي رو برداشتم ، صدام رو خودم هم نميشنيدم چه برسه به اون بيچاره  ، ديگه سلام و احوالپرسي تمام نشده گفت : من قهر كردم ؟ خودت قهر كردي ، من كه چيز بدي بهت نگفتم قهر كردي  ! دوباره صحبت و صحبت ، آمار پرديس رو ميگرفت كه اونجا كلاس داري ؟ چند شنبه ها ، من هم گفتم : براي واحد درسيم ميرفتم ، ديگه فقط مونده سه شنبه هفته آينده كه پروژه پاياني رو تحويا بدم ، دوباره صحبت صحبت  ، گفت : خـُب بيا ببينيمت دلمون برات تنگ شده بي معرفت رفتي ها  (والله داشتم شاخ در ميوردم از تعجب كه بابا چقدر تغيير) ، در جوابش گفتم : اووووووووووووووو ميبينم كه تو اين مدت قهر يادگرفتي لاو بتركوني  ، گفت : صدات قطع و وصل ميشه  ! خلاصه ديگه 3:46 حرفيديم بعد قطع شد من زنگ زدم و 44 ثانيه فقط آمار دادم كه دارم ميرم شهر و گفت : ميس بنداز زنگ ميزنم چون پاي داداشم شكسته ديگه وقت نميكنم زنگ بزنم همش بايد برم بيمارستان .

به مركز شهر كه رسيدم ميس انداختم و زنگ زد  و 8:17 دقيقه  حرف زديم جاتون خالي (نكات مهم اين مكالمه : ميخواسته 206 بخره ولي پولاش تمام شده ، فهميد كه من خانم معلم شدم ، ساعت كارم رو فهميد ، الان ميخواهي كجا بري ؟ اونجا چه خبره ؟ حالا خوبه ميخواستم برم امامزاده نه پاساژمركزي  ، قرارشد خودش زنگ بزنه ) .

روزهاي يكشنبه و دوشنبه صبح كه با سرويس 6:10 صبح ميرم مدرسه ميبينمش و اون هم يا دست بلند ميكنه يا چراغ ميزنه  ، من هم كه از قصد صندلي اول اتوبوس ميشينم تا تابلو بشم  و اون هم ميدونه كه فقط يكشنبه و دوشنبه كلاس دارم ، يه روز صبح ترافيك شده بود اون موذي هم اومده بود روي لاين يك كه صاف بيفته تو كادر اتوبوس ما ، بهش نزديك كه شديم سرش رو از روي فرمون آورد اين طرف به من نيگا كرد و دست بلند كرد ، من هم حالي بردم آقــــــــــــــــــــــــــا .

روز سه شنبه رفتم پروژه پاياني رو تحويل دادم و نمره تبرك شده 20 را گرفتم ، خواستم دوباره برم پرديس اما گفتم : شب نخوابيدم از صبح هم اومدم اينجا ، دوباره بخوام بمونم تا 6 – 7 شب ديگه هيچيم نميمونه ، ضمنا ما كه آشتي كرديم چه لزوميه ؟ هان ؟  ديگه با سرويس ساعت 2:20 ظهر اومدم خونه و نهار خوردم و خوابيدم ، ساعت 9:30 شب بيدار شدم و كمي تو فكرش بودم تو رختخواب ، بلند شدم برم دست و صورتم رو بشورم كه مامانم زد به در ... دختر بيا گوشيت داره زنگ ميخوره ساعت 22:14 بود  ! ديدم اونه  (بابا تغيير اساسي ، اين اولين باري بود كه از روي ميل خودش بدون اينكه من بهش بسپارم فلان ساعت زنگ بزن زنگ زده بود) ، حدود 1:28 ثانيه كاليدم و گفت كه بيرونه و داره ميره خونه و خيلي گوشيم بوق خورده و خواسته ديگه قطعش كنه ، من هم گفتم : امروز از صبح دانشگاه بودم الان تازه از خواب بيدار شدم ، ديشب هم تا صبح بيدار بودم (تا اينو گفتم خنديد ، پسر منحرفه ) يه بار هم پارسال ارديبهش ماه ساعت 7:15 صبح داشتم باهاش حرف ميزدم كه گفت : كجائي ؟ گفتم : دانشگاه ، گفت : اين موقع صبح ؟ گفتم : ما تازه 5 صبح مياييم دانشگاه ! خنديد و گفت : شما شايد بياييد دانشگاه اما استاداتون نميتونن اون موقع بيان دانشگاه  (بيا ببين) ، ديگه زنگ نزديم تا روز شنبه 4 آبان كه تعطيل بود ، من زنگ زدم و 25 دقيقه اي فك زديم  ، شنبه ها و يكشنبه ها هم كه ديدار عشقي داريم اون هم ساعت 6:10 صبح  ، الان هم روزها به خوبي ميگذره .

طالع بيني چي گفت ؟

روز دوشنبه 13 آبان با دو تا از شاگردام رفتيم پيش مادر يكي ديگه از شاگردام كه سركتاب بازميكرد ، و چه چيزهايي كه نگفت ! جاتون سبز ، نكات مهم :

ميخواد ماشين تعويض كنه كه موفقيت داره ، موفقيتهاي خودت در زمينه درسي و يه كارديگه ( كه من واسه كاره شركت خودمون نيت كرده بودم ) ، به وصال يارميرسي ، تاموقعيش جورنشه جلونمياد چون خودش هم آدم تجملاتيه ( اين نفرسومي بودكه اينوگفت بهم ) ، خانوادش مخالفن بااين وصلت امامخالفتشون سسته و اگه پسره خودش بخواد حتما ميشه طول ميكشه اما ميشه ، يه عروسي يا نامزدي ميري فلان ذكر رو بگو بختت بازميشه ( الهي آمين خواهر ) البته تقصير خودت هم هست چون آدمي هستي كه كسي دير توي دلت ميره و چيزهايي ديگه ..!

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر             آري شود وليك به خون جگر شود

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/29ساعت4:22 بعد از ظهرتوسط دخترگاوچرون | |